![]() |
![]() |
|
| و یک صدا که در افق سرد فریاد زد؛ ((خداحافظ ای تک ستاره من)) |
|
ان زمان که لبریز از عشق تو می شوم به دنیایی خاموش راه می یابم که روشنایی هزاران خورشید را دارد و دریایی در آسمانش گسترده است.ان هنگام تب و تاب زندگی خاموش گشته ناپاکی ها زدوده می شوند و من سرشار از سرورم چرا که به حضور تو رسیده ام. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 20:48 توسط مهسا |
|
|
هفت قرنی می شود که هفت کبوتر سفید از سرزمینی دور به پرواز درآمده اند و پروازکنان، آهنگ قله کوهی بلند و پوشیده از برف را داشته اند.یک مرد از هفت مردی که پرواز را می پایید گفت: برروی بال کبوتر هفتم خالی سیاه می بینم و امروز، مردم در آن سرزمین از هفت کبوتر سیاهی سخن می گویند که در زمانی قدیم به قله کوه فرو پوشیده از برف به پرواز درآمده بود.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 21:34 توسط مهسا |
|
|
به کنار تپه ی شب رسید. با طنین روشن پایش آیینه ی فضا شکست. دستم را در تاریکی اندوهی بالا بردم و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم، شهاب نگاهش مرده بود. غبار کاروان ها را نشان دادم و تابش بیراهه ها و بیکران ریگستان سکوت را، و او پیکره اش خاموشی بود. لالایی اندوهی بر ما وزید. تراوش سیاه نگاهش با زمزمه ی سبز علف ها آمیخت. و ناگاه از آتش لب هایش جرقه ی لبخندی پرید. در ته چشمانش، تپه ی شب فرو ریخت. و من، در شکوه تماشا، فراموشی صدا بودم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 15:50 توسط مهسا |
|
|
«انسان به مسائل بسیاری می اندیشد. او با خود می پندارد که بهترین است، اما او همیشه چندین وجود دارد و تا هنگامی که یگانه شده است، قادر به دریافت و درک درست خویشتن نیز نیست.» جبران این هفت شخصیت را به ترتیب زیر نام گذاری می کند: «وجود منفی، که پر از احساسات است و با گذشت هر روز درد خود را تجدید می کند و با فرا رسیدن شب به خلق اندوه می پردازد. وجود شاداب، وجود احساسی، وجود سرکش، وجود در حال رنج از احساس شرمندگی و وجود متفکر که همگی در برابر این دیوانه صف کشیده اند. با این وجود، وجود هفتم قادر است تا به تماشای آشوب شش وجود دیگر بنشیند.»
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 19:8 توسط مهسا |
|
|
میان این سنگ و آفتاب، پژمردگی افسانه شد. درخت، نقشی در ابدیت ریخت. انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد. لبانم به پرتو شوکران لبخند می زند. - این تو بودی که هر وزشی، هدیه ای ناشناس به دامنت می ریخت؟ - و اینک هر هدیه ابدیتی است. - این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترین چشمه کشیدی؟ - و اینک چشمه ی نزدیک، نقش عطش در خود می شکند. - گفتی نهال از طوفان می هراسد. - و اینک ببالید، نو رسته ترین نهالان! که تهاجم بر باد رفت. - سیاه ترین ماران می رقصند. - و برهنه شوید، زیباترین پیکرها! که گزیدن نوازش شد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 16:28 توسط مهسا |
|
|
من و ساحل معشوق همدیگریم باد ما را از یکدیگر جدا و به هم متصل می کند من از پشت شفق می آیم تا نقره فام کف موج را با طلایی شن ساحل درآمیزم و با رطوبت خود، آوای محبت را برای معشوقم سر می دهم و او مرا تنگ در سینه ی خود می فشارد شبها ترنم دلتنگی ام را زمزمه می کنم و او مرا در آغوش می گیرد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 19:33 توسط مهسا |
|
|
دریچه ی باز قفس بر تازگی باغ ها سرانگیز است. اما، بال از جنبش رسته است. وسوسه ی چمن ها بیهوده است. میان پرنده و پرواز، فراموشی بال و پر است. در چشم پرنده قطره ی بینایی است: ساقه به بالا می رود. میوه فرو می افتد. دگرگونی غمناک است. نور، آلودگی است. نوسان، آلودگی است. رفتن، آلودگی. پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است. چشمانش پرتو میوه ها را می راند. سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است. سرشاری اش قفس را می لرزاند. نسیم، هوا را می شکند: دریچه ی قفس بی تاب است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 12:11 توسط مهسا |
|
|
هر گاه بر دل زندگی، گام نهی، زیبایی را در هر چیز خواهی دید؛ حتی در چشمان کسانی که دیدگان خود را از نگریستن به زیبایی ها فروبسته اند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 18:27 توسط مهسا |
|
|
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 17:30 توسط مهسا |
|
|
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم......
روز پدر رو به همه ی پدرای خوب و مهربونتون تبریک می گم.....روزشون مبارک.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 16:20 توسط مهسا |
|
|
تو در برابر خورشید روز آزاد هستی و در پیشا پیش مهتاب و ستارگان شب،آزادی. تو آن جا که،هیچ خورشیدی و مهتابی و ستاره ای نیست آزادی.و حتی آن گاه که دیدگانت را به همه ی هستی فرو می بندی. اما تو بنده ای برای آن کس که،دوست داری به این که تو باشی که دوستش می داری. و تو بنده ی آنی که تو را دوست دارد برای این که اوست که، دوستت می دارد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 12:14 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغ ها بسیارند، اما نوری که از همه ی آنها می تابد فقط یکی ست.نور متعلق به چراغ نیست، بلکه از آن منشای فراسوها برمی آید.
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
با عشق زندگی کن...از همین لحظه |
|
RSS
|